آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه 13 مرداد1397(اندکی بعد تعطیلات تابستان)

سلام به همه گل دوستان و گل های کوچک خودم. تعطیلات تابستان امسال بسیار گرم بود و پرحرارت. --- تقریباً از خرداد با دوستم تصمیم گرفتیم بریم باشگاه. روزای اول دخترک برای اینکه حوصله ش سر نره کرنومتر رو مربی میداد دستش. یه روز مربی نیومد  و آویسا نقش مربی رو بازی می کرد. نسرین قوز نکن. تندتر  حرکت کن.... بشمار .... نفس بکش...اکسیژن بگیر.  نمیدونستم بخندم ورزش کنم... تعطیلات اداره مامان بخاطر برگزاری المپیاد زیست به سه هفته تبدیل شد و البته در روز آخر بنده را به همکاری فراخواندن و علی رغم مشکلاتی که میتونست بوجود بیاد که البته نیومد و با همکاری خانواده همس...
13 مرداد 1397

یکشنبه21خرداد1397

خرداد نوید بخش اتفاقای خوب وتولد های خوب برای ماست. ابتدا تولد دایی جان محمد که شب جمعه بود و همگی دعوت بودیم.  تولدی و دورهمی دوستان و آهنگی و حرکات موزون. بعد تولد زن دایی شمسی و تولد بابا رضا .  با برنامه از قبل با آویسا راهی دندانپزشکی شدیم  و با هدایا و خرید کیک برگشتیم. شب تولدی در کنارخانواده کوچک مان بسان سال های گذشته. کلی آویسا و علی حرکات موزون انجام دادند و مخصوصاً  آویسا بخاطر اینکه در سورپرایز شریک شده بود خیلی احساس بزرگی می کرد. تعطیلات خرداد  نزدیک بود و ما با همفکری دایی جان و بابا رضا راهی شمال شدیم. واقعا هوا عالی و خنک بود. بچه ها هم تا توانستن آتش س...
20 خرداد 1397

چهارشنبه 26 اردیبهشت97

هوای اردیبهشت پر شده از بوی باران و نمی که من رو یاد شمال میندازه. ماه اردیبهشت پر بود از خاطرات و بیرون رفتن ها و مهمانی ها والبته بسی ناراحتی. روز معلم و تب و تاب دخترم برای هدیه خریدن تا جشنی که برای آزیتا جون مربی عزیزش در مجتمع گالریا گرفتن و تا لحظه رفتن بهش نگفته بودم و با دیدن سارینا وباران نمیدونست چه خبره و مناسبت چی برگزار تا چشمش به مربی عزیزش افتاد و کلی ذوق کرد. شبی بود در کنار عزیزایی که دوست داشت و من بخاطر اتفاقات روز اداره  باتمام خستگی  و ناراحتی که داشتم خودم روبایکوت کردم و باتمام ترافیک و بارندگی به  دورهمی دوستان رفتم. چند تا از دخترای خوشگل کلاس آزیتا جون رفتن و غزل سعدی ...
26 ارديبهشت 1397

3 اردیبهشت 1397

  سلام به همه دوستان خوبم و گل های زیبای زندگی من. روزهای بهاری امسال پر شده از بارش و رحمت خدا. وهوا مطبوع برای قدم زدن های دو نفره که البته با چهار نفره شدنمان کمی قدم زدن هایمان سخت شده است. البته بگذریم که خدا راشاکریم.  علی کوچولوی ما که البته دیگر برای خودش مردی شده است و همیشه هم معترض که من علی کوچولو نیستم من بزرگ شدم. بسیار شیرین زیان و با اینکه خیلی جملات بزرگانه بر زبان میراند اما بعضی کلمات رو به اشتباه بیان می کند و این بر شیرینی سخن پسرم میافزاید. علی درختان در بهار چی میزنن؟  مامانی!   شفوکه. در حالی که گشت عیدانه در ساحل نور با خیس شدن علی کوچولو کوتا...
3 ارديبهشت 1397

سه شنبه 14فروردین1397

  سلام به همه دوستان گلم  سال نو همه دوستان مبارک انشاءالله که سالی پر از نور و شادی در انتظارتون باشه. امسال طبق سالهای پیشین البته بهتر بگم بیشتر سالهای قبل سال تحویل خونه بودیم. سفره هفت سینی چید یم و در کنار اعضای خانوا ده سال نو رو آغاز  کردیم. شام سال نو منزل پدر همسرجان بودیم. به اتفاق عمه های عزیز. سبزی پلو با ماهی که جای دوستان خالی. اولین روز عید رو با کمی تاخیر باباجون اینا به خونه خاله زهرای بابایی رفتیم وناهار روز اول هم به صرف رشته پلو و مرغ در منزل آنها بسر بردیم  و بعد عید دیدنی به منزل برگشتیم. قرعه اجرای آویسا در برنامه مشاعره رضوی در روز اول فروردین بود ...
14 فروردين 1397

خاطرات این روزهای علی(13 اسفند 96)

باز دوباره هوای اسفند و پر از شور و حال. اسفند با وجود تمام درگیری های آخر سال و کار بابا که کلاً  مشغول اداره میشن، بحث خانه تکانی ،خرید های باقی مانده و خیلی از مشکلات آخر سالی  دوست دارم. این روزها روزهای پر از شوره  و هیجانه و البته من در میان این همه شور یه دریا سکوتم.سکوت در مقابل اینهمه  استرس و هیجانی که گاه آرزو می کنم زودتر به آرامش برسم. پسرم این روزها روزهای اوج اذیت کردن  و لجبازیشه و جالب اینه که بعضی وقتا خواهرش رو هم تحریک به حرف گوش نکردن میکنه. شمه ای از رفتارای پسری... آویسا  نرو بالای نردبون میوفتی نرو داری عصبانیم می کنی! ...
13 اسفند 1396

روزهای برفی بهمن96

سلام به همه دوستان خوبم روزهای برفی تون پر از شادی و آرامش. این روزهای ما به تعطیلی و مریضی و باقی امور  گذشت. اتفاق این روزها وفات زندایی کبری بود. که با رفتنش آسمان هم انگار به تب و تاب افتاد و با تمام سعی مامان نسرین برای رفتن به مراسم تشییع بخاطر باران و  مدرسه دختری و مریضی پسری نشد که بره. هر چند که بابا رضا رفت ولی ما نرفتیم. شب به همراه بابایی برای عرض تسلیت رفتیم خونه دایی حسین. قبلش ذهن آویسا رو آماده کردم که می خواهیم بریم خونه مامان بزرگ آلاء چون رفته پیش خدا و ما میریم که از نبودش ناراحت نباشن. خلاصه رفتیم و در گیرودار عزاداری دیدم که آویسا دست آلاء گرفته و برده کنار عکس زندایی خدابیامرز و با ح...
10 بهمن 1396

دوشنبه 13 شهریور96(این روزهای علی)

همه عشق علی شده روزهای شنبه که باباش بره دنبالش و با هم برن پارک برای بازی. و کلاً صبح های شنبه به عشق همین بازی راهی مهد میشه. از بزرگداشت روز تولد پسرک بگذریم در شب جمعه ای دایی جان اینا اومدن منزل ما. کیکی هم دایی جان محمد وسحرجون  زحمت کشیدن و سفارش دادن که مزین به تصویر دخترک و پسرکم بود. تولدی با حضور دایی جان اینا بغیر از دایی ایرج و خانواده گرفتیم. البته عصری هم یادمان به خاله عاطفه و عمو علی افتاد و زنگی بهشون زدیم آنها هم به جمع ما اضافه شدن. شب خوبی بود برای همه بخصوص پسرکم. از حرفای پسری جایزه ای به صورت سی دی همسر جان برا بچه ها خریده بود. من: کاش کسی برا منم می خرید. ...
13 شهريور 1396

یکشنبه 22مرداد96(سفر فیلبند)

      با هماهنگی و عدم هماهنگی و با شک و تردید ها برای رفتن و نرفتن به منطقه فیلبند آمل سرانجام در غروب 5 شنبه تصمیم بر رفتن شد و با خواب بعدازظهرش تاخیر در خواب شب بوجود آمد و بخاطر دیر تصمیم گرفتن تنها تونستیم نیم کیلو جوجه بگیریم  البته با خرید مرغی از فیلبند جبران شد. وسایلی هم برای صبحانه فراهم آوردیم و قرار به راس ساعت 5 بعد از عوارضی شد که بخاطر عوامل مخل خواب هر کداممان از یه ساعت تا دو ساعت و نیم بیشتر نخوابیدیم و در صبحی خنک به همراه خاله راحله و خانواده  به سمت شمال راه افتادیم. از خستگی ترافیک برگشت بگذریم سفری بسیار مطبوع و دلچسب در کنار دوستان بود. بچه ها هم آویسا و آراد بسیار با هم هماهنگ ب...
22 مرداد 1396
1